جادوی باغ
از زشتی کردار تو
خون شد جگر را آسمان
دستی گرفتی سوی آن
جادو کنی پیر و جوان
می آیی از دیار شب
با صد ریا و رنگ و ظلم
با جامه ی فرشتگان
حق شد گناه ، حق گشته جرم
آب از سر شب بو گذشت
ویران شده ، خون می کند
نرگس بسان تیر زر
چشم ستم کم سو کند
آری زمین نفرین شده
آری نمی چرخد ، ببین
سحر تو می دانم که چیست
دوز و کلک با نام دین
از هستی باغ بهار
چیزی نمانده جز خزان
پیچد ولی فریاد آن
در آه سرد عاشقان
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 9:8 توسط نرگس |
